یک شنبه 13 ارديبهشت 1394 ساعت 12:30 |
بازدید : 2518 |
نوشته شده به دست پسر آذری |
(نظرات )
دانلود رمان انتقام می گیرد
نام رمان : انتقام می گیرد
نویسنده رمان : یلدا فلاح
تعداد صفحات : ۴۷۰
خلاصه داستان :
لیلی دانشجوی رشته ی عکاسی و دختری آروم و بی سروصداست که به خاطر شرایط خاص زندگی که داشته و داره منزوی و گوشه گیر شده.. عاشق یکی از هم کلاسیاشه به اسم سیاوش آزادروش و به شدت حس می کنه تو رقابتش برای بدست آوردن قلب این پسر بین دخترهای دیگه بازندست و این وسط همه چیز به تصمیم این پسر بستگی داره… و زمانی که باید بگذره و همه امیدوارن با گذشتنش بدی ها بره و خوبی ها به جاش بیاد.. اما آیا واقعا همیشه اینطوری میشه ؟ آیا همیشه با گذشتن زمان خوشبختی پیدا میشه… شاید هم زمان همون چیزی باشه که در نهایت انتقام میگیره .
شنبه 12 ارديبهشت 1394 ساعت 17:38 |
بازدید : 1957 |
نوشته شده به دست پسر آذری |
(نظرات )
دانلود رمان سرنوشت عشق در یک نگاه
قسمتی از متن رمان :
حتموم شد همه چیز تموم شد.دنیای من رفت زیر خروارها خاک.من اینجا چیکار می کنم؟تو خونه ی زنی که مادرم همیشه ازش متنفر بود،تو خونه ای که یک پسر مغرور ازخود راضی پررو زندگی میکنه.آخ مامانی کجایی که بیای و بگی طفلی داداشم حروم شد.بابایی جونم کجایی که دخترت بیاد تو بغلت و زار بزنه.آخه چرا؟چرا انقدر زود تنهام گذاشتید؟فکر نکردید یک پسر ۲۸ ساله چجوری میخواد زندگی خودش و دوتا خواهر ۲۴ ساله و ۱۸ سالش رو اداره کنه؟آهی کشیدم و سعی کردم این افکار رو از خودم دور کنم و یه نگاهی به اتاق جدیدم بندازم.یک اتاق تقریبا به اندازه ی اتاق خودم که با کاغذ دیواری های طوسی،نقره ای همراه با گل های زرد کوچولو و بزرگ پوشیده شده بود.یک تخت یک نفره که تاج بلندی داشت به رنگ طوسی همراه با روتختی زرد گوشه ی چپ اتاق بود و یک میز تحریر مشکی،طوسی سمت راست اتاق و درست زیر پنجره بزرگی که رو به باغ بزرگ جلوی خونه ی اشرافی دایی جون باز می شد.به چمدان کوچیکم که کنار دستمه نگاه می کنم و آه می کشم.آه این روزها چرا انقدر آه می کشم؟سعی کردم دیگه به اون حادثه ی تلخ فکر نکنم و خودم رو سرگرم چیدن لباس هایی که آورده بودم بکنم.چمدونم رو برداشتم و روی تخت بازش کردم.یکی یکی لباسهاش رو به چوب لباسی کشیدم و گذاشتم توی کمدی که پایین تخت و یک درش طوسی و در دیگرش زرد بود.حداقل اینش خوب بود که رنگ طوسی و زرد ومشکی رنگ های مورد علاقه ام بودند و دایی جونم اینو می دونست.بعد از اینکه کار چیدن لباسهام تموم شد،مانتو و شال مشکی ام رو هم درآوردم.درسته که چهلم مامان و بابا تموم شده بود اما من هنوز داغ دلم تازه بود و همیشه هم تازه می موند.
دراز کشیدم وسعی کردم بخوابم ؛درست چهل روز بود که خواب و خوراک درست وحسابی نداشتم. ولی تا پلک هام رو روی هم گذاشتم،بی اختیار همه ی اون صحنه ها اومد جلوی چشمم.صبح روز چهارشنبه مامان و بابا به مقصد فرانکفورت پرواز داشتند.می رفتن برای دیدن تنها عمه ام که ای کاش هیچ وقت نمی رفتند.من و واران و ویان توی خونه بودیم.حدودا ساعت دو بعدازظهر بود که تلویزیون اعلام کرد؛پرواز تهران-فرانکفورت در نزدیکی فرانکفورت سقوط کرده و هیچ کس هم زنده نمونده.با شنیدن این خبر،ویان که کنار دستم بود،غش کرد و افتاد روی پام منم خشک شده بودم به صفحه ی تلویزیون و قدرت تکون خوردن نداشتم.خدای من باورم نمی شد که به همین راحتی پدر و مادر نازنینم رو از دست داده باشم.
شنبه 12 ارديبهشت 1394 ساعت 17:19 |
بازدید : 3986 |
نوشته شده به دست پسر آذری |
(نظرات )
دانلود رمان زندگی اجباری شیرین است
قسمتی از متن رمان :
داشتم به اتفاقای این ماه فکر می کردم به اون ماه سگی ! دعوا ها بهانه ها همشون مثل یه فیلم غم انگیز از جلوی چشمام می گذشت به خاطر انا ؟ انا دختر عموی من بود ولی از خواهر به من نزدیک بود یه خواهر ناز احساساتی ! به پسری که کنارم بود دقت کردم یه پسر به طاهر متشخص ! پسری که هروقت می دیدمش هرچی فحش بلد بودم می اومد تو ذهنم پارک کرد بدون توجه به امر و نهی های فیلمبردار پیاده شدم لباسم زیاد سنگین نبود ارشیا اومد کنارم ودستم رو محکم گرفت ولی نمی دونست من از بچگی هم بسکت می رفتم هم والیبال و هم باشگاه ! قدرت دستام باور نکردنی بود تمام نفرم رو ریختم تو دستم و دستش رو ناشیانه فشار دادم دستش شل شد دستش رو ول کردم شده بودم یه عروس وحشی ! عروس ؟ شوهر ؟ ازدواج ؟ …… هروقت به این کلمات می رسیدم روانی می شدم انگار مغزم به این کلمات حساسیت داشت مامانم اینا پاده شدند تو صورت همشون غم بود مامان اومد و دستم رو کشید طرف بابا اینا بابا گفت : - می خواستی بگی خیلی قهرمانی ؟ می خواستی بگی خیلی معرفت داری اخه دختر من به تو چی بگم یک ماهه زندگیمون رو به گند کشیدی که چی ؟ که فاطمه بد بخت نشه ؟ اسم فاطمه که اومد وحشتزده سرم رو کردم بالا امیر گفت : - اومد همه چیزو به ما گفت اونم مثل تو حاظر به بدبختی دختر عموش نیست افاق بیا از خر شیطون پیاده شو خودتو بدبخت نکن فاطمه حاظره …. - فاطمه غلط کرده من می تونم گلیمم رو از اب بکشم بیرون اما اون نه اون یه دختر احساساتیه من به زن عمو قول دادم مراقبش باشم مامان : - باید وقتی یاد این حرف مرحوم می افتادی که داشت از این غلطا می کرد - حواسم بهش نبود اشتباه کردم حالا هم باید بپای حرفم وایسم تمومش کنید تو رو خدا مگه شما نمی گفتین ازدواج کنم ؟ اینم ازدواج ! - ما گفتیم با یه ادم درست حسابی نه این پست فطرت امیر : افاق ما همیشه خوبیت رو می خواستیم همیشه باورت داشتیم حتی وقتی گفتی کار تو بوده باور نکردیم چون می دونیم سخت می شکنی ولی بشکنی خورد می شی ……… - شما منو باور داشتین ؟ دستتون درد نکنه پس باورم کنید که می تونم گلیمم رو از این اب بکشم بیرون
جمعه 11 ارديبهشت 1394 ساعت 16:34 |
بازدید : 1701 |
نوشته شده به دست پسر آذری |
(نظرات )
دانلود رمان | عشقی برای کشتن
قسمتی از متن رمان :
دو هفته ای میشد که خبر مرگ سارا رو به خانوادش داده بودن مشکل این بود که جسدشو پیدا نکرده بودن فقط گفتن که اون خودکشی کرده. سارا دختر شادو مهربونی بود مرگ اون نه تنها روی پدرومادرش تاثیر گذاشته بود بیشتر از همه دوتا برادراش ضربه خورده بودن چون به خواهر بزرگشون علاقه مند ووابسته بودن . برادراش عصبانی بودن با گذشت زمان نه تنها با مرگ خواهرشون کنار نیومدن بلکه تشنه انتقام هم بودن تشنه انتقام از کسی که این دوتا برادر مقصر مرگ خواهرشون میدونستنش. سهیل ته تقاری بود و شاهین هم بچه وسطی . شاهین نزدیک سی سالش بودو جدا زندگی میکرد و سهیل ۲۵ ساله وباپدرو مادرش زندگی میکرد اتاق خواهرشون هم دست نخورده مونده بود حتی بعداز ازدواج سارا مادرشون دست به اتاق سارا نزده بود. سهیل خونه برادرش بود. سهیل:شش ماه گذشته! من نمیتونم فراموش کنم…هر شب خواب سارارو میبینم. شاهین:میگم که..بیا پیداش کنیم…اونی که زندگی سارا رو خراب کردومیگم…من نمیتونم و نمیخوام که ببخشمش. سهیل:از کجا پیداش کنیم؟. شاهین:یادته سارا بهت زنگ زد که شوهرشو با اون دیده؟ میریم همونجاو پرس و جو میکنیم واون دخترو گیر میاریم…تووسارا رفتین واز نزدیک دیدینشون پس باید یادت باشه که اونجا کجاست . سهیل:یادمه! هیچوقت یادم نمیره که اون لحظه سارا چه گریه ای پیش من کرد… شوهرش عاشق اون زن شدو خواهر من هر شب کابوس اون زن و میدید…رفت شمال…ای کاش ما هم با سارا میرفتیم شمال…شاید اگر یکی از ماها باهاش میرفتیم اون الان زنده بودو خودشو نو دریا غرق نمیکرد… شاهین:خودتو مقصر ندون! شوهرش که از این مملکت رفت…ولی من نمیزارم که اون دختره ازدستمون فرار کنه…به هیچ وجه. روز بعدش بی هیچ معطلی باهم راه افتادن ورفتن همونجایی که سهیل و سارا یه زمانی رفته بودن.